نفیرسیمرغ

خرید بک لینک
سحر بیست و نهمفانک قریبو دوست دارمت...چنان کودکی که مادرش را,اما باور کن که انک غریب قریببیا دستم را توی دستت بگیر و روی دامن شب سرم بده, دم صبح عاشقم کن, تا ظهر مرا به مهمانی شکوفه های سیب و گیلاس ببر, تا غروب انتظار پیشم بمان, شب را با من روی بالشم ببار و بدان چنین خدایی که تو هستی را با هیچ چیز قشنگی در دنیا عوض نمیکنم...ای خدای سحرهای آراممن از اینکه تو با گوشه چشمت همزمان به همه ما نگاه میکنی و هوایمان را داری دلم قنج می رود. من خودم را در نقطه مرکزی عالم امکان می دانم و این مرض خودبینی است و در نقطه مقابلم نهنگ تنها ست. چه خوب که تو خدای م+نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۲/۱۱ساعت توسط اسماء | نفیرسیمرغ...

ما را در سایت نفیرسیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: چهارشنبه 21 ارديبهشت 1401 ساعت: 17:30

صفحه بندی